محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
148
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عمير ، به چه كار آمدى ؟ گفتا : از بهر پسر آمدم كه اسير است و من درويشم و چيزى ندارم كه فدا كنم ، بيامدم تا مگر بر پسرم رحمت كنى و از اسيرى او را آزاد كنى . پيغمبر عليه السّلام گفتا : آن شمشير را از نيام بركش . عمير شمشير بركشيد چون قطرهء آب . پيغمبر گفت : اى سگ ، آن كس كه به طلب اسير آيد شمشير او چنين بود ؟ و ليكن تو با صفوان بن اميّه به مزگت مكّه اندر چه تدبير كردى و او ترا به مدينه به چه كار فرستاد ؟ عمير چون اين سخن بشنيد متحيّر شد گفتا : يا محمّد ، ترا از اين كار كه آگاه كرد ؟ گفتا : مرا خداى تعالى آگاه كرد . گفت : بدان خداى كه ترا پيغمبرى داد كه من اين سخن را با كس نگفتم و جز صفوان و من كس اين راز ندانست ، اكنون مسلمانى بر من عرضه كن كه گواهى دهم كه خداى يكى است و تو پيغمبر اويى . پس عمير مسلمان شد ، و پيغمبر پسرش به دو باز داد و پسرش نيز مسلمان شد ، و هر دو به مكّه باز آمدند . و پيغمبر ايشان را بفرمود كه هر كه از مسلمانان مكّه كه خواهد تا به مدينه آيد در راه باديه ، او را دليل باشيد و راه نماييد . پس ايشان هر دو برفتند و همچنين همى كردند و مسلمانان [ را ] راه مىنمودند به مدينه و مىآمدند و راه را دليلى مىكردند تا آنگه كه عمير بمرد . و بعد از اين غزواتى كه ميان بدر و احد بود گفته شود ان شاء الله .